تبليغاتX
xparty
 
دلم هواي تو كرده

بگو چه چاره كنم؟

........
|+| نوشته شده توسط dangerboy در دوشنبه سی ام آذر 1388  |
 

کاش اون شب . . .

توی یه مهمونی با هم آشنا شدیم . اون مهمونی نقطه وصل ما شده بود . فامیل بودیم اما هیچ موقع مثل اون شب هم دیگر رو حس نکرده بودیم . با هم خیلی خوب بودیم . دیگه هر دومون می دونستیم که عاشق عشق هم هستیم . خیلی به هم نزدیک شده بودیم یه چیزی فراتر از تله پاتی با هم داشتیم .

پر از احساس و رمانتیک بود .

جشن نامزدی گرفتیم . دیگه همه می دونستن که هیچ چیز نمی تونه ما رو از هم جدا کنه . پدرش تو تهران یه دفتر تجاری داشت . بهش تماس گرفتن که پدرت اونجا سکته کرده و عمرش به تو داده و مجبوره که برای رسیدگی به یه سری کار ها به هر چه سریع تر خودش رو به اونجا برسونه .

اون هم من رو در جریان گذاشت و گفت زود بر می گردم .

هرچی بهش گفتم بذار تا منم بیام اون  مخالفت می کرد علتش رو هم بی خبری از اوضاع اونجا می دونست که شاید برای من خوب نباشه .

قول داد زود بر گرده و با من بمونه .

تا چند روز اول خودش تماس می گرفت بعد کم کم من تماس می گرفتم . می گفت اونجا کارش زیاده .

بعد دیگه اصلا جواب نمیداد . مادر و تک برادرش هم  رفته بودن . اون ها هم هیچ پاسخی به تلفن های خانواده ام نمی دادن .

به همین نشون ۵۰ روز گذشت و من ساده تر از همیشه حماقت می کردم .

پدرم با دیدن اشک های حسرت شبانه من مجبور به پیگیری بیشتر شد تا جایی که از طریق یکی از دوستاش یه آشنا تو آلمان پیدا کرد و کمتر از یک هفته خبری رو بهم داد که نازه فهمیدم همه بوسه های عاشقانه ام رو هدر دادم و حروم چه کسی کردم .

پدرم با یه بغض که نمی خواست بشکونتش بهم گفت : پسرم فکر نکن اون تو رو عروسک قرار داده بود نه این جور نیست . اون خودش عروسک کوکی بود .

آخه مگه نمی دونی ؟

تو تهران چشمش به یه عروسک رنگی خورده و عروسک کوکی اون عروسک رنگی شده .

اون عروسک رنگیه هم ارث پدرش رو بالا کشیده و رفته سراغ یه کوکی دیگه . . .

حالا هم بعد از گذشت سه ماه دیگه روی برگشت نداره .


بعد از این که بابا از اطاق رفت بغضم ترکید و گریه امونم نداد . . . حالا همش از حسرت و گریه پر هستم .

درسته خدا نذاشت بیشتر از این نامردی کنه و سزاش رو داداما . . .

گریه ها و هق هق های شبانه من در کنار حسرت های من تمومی نداره .

کاش اون شب به اون مهمونی نمی رفتم .

کاش اون شب حسم بهش مثل همیشه بود .

کاش ای کاش نمی گفتم . . .

بوسه های عاشقانه عاشق دلشکسته نگار

کار از این حرفا گذشته  تو دیگه بر نمی گردی

از همون لحظه بریدی که خدا حافظی کردی

تو بگو با چه امیدی چشم به راه تو بمونم

وقتی که از توی چشمات ته قصه رو می خونم

|+| نوشته شده توسط dangerboy در دوشنبه شانزدهم آذر 1388  |
 

زن مال همین شهر است. بالای سی سال را شیرین دارد. مرد ایرانی جوان تر است، آن دو مرد دیگر، روسی و هلندی کمی پیر ترند. چهارتایی نشسته اند تو کافه. خیلی وقت است که نشسته اند. خیلی نوشیده اند. تازه پس از چند کافه آمده اند این جا.

زن می گوید، بنوشیم یه چیزی؟ با شمام، یه چیز دیگه سفارش بدیم؟

روس می گوید، آره یه استکان دیگه.

هلندی می گوید، پولشو کی حساب می کنه؟

ایرانی می گوید، آره به حساب کی؟

زن می گوید، این دور مهمون تون می کنم. همیشه که تولدم نیست.

روس می گوید، آره، افسوس. هلندی و ایرانی می خندند.

هلندی می گوید، آره هر روز تولدت نیست.

ایرانی می گوید، حیف.

زن بلند رو به مرد پشت پیشخان می گوید، یه دور دیگه از همین.

هلندی به روس می گوید، گفتم که به ت، واسه یه گرم حشیش باس پونزده تا بدی. می تونی سی تا بفروشی. سی تا. خودت حساب کن چه قدر استفاده توشه. حساب کن ایگور. خودت هم مفتی می کشی.

روس می گوید، من به این چیزا فکر نمی کنم. می گوید، این کارا کار ِ من نیس.

پونزده تا. هلندی می گوید، پونزده تا توشه.

مرد پشت پیشخان نوشیدنی می آورد. هر چهار نفر آبجو می نوشند. لیوان های بزرگ آبجو. روس لیوان اش را بالا می برد. به سلامتی تو الی. به سلامتی ت. تولدت هم مبارک.

زن می گوید، نوش ایگور جان. تولد رو ولش. از نصفه شب گذشته. تولد بی تولد. تولدم تموم شد. نوش. نوش.

ایرانی هم لیوانش را بالا می برد. می گوید، آره، تولدت مبارک، الی.

هلندی می گوید، تولد مبارک.

زن می گوید، نوش. تولدت مبارک هم نباشه دیگه. تولدم تموم شد. خوش حالم که تموم شد. نوش. نوش. خود را به ایرانی می چسباند. آریا، چشایی به قشنگی چشای تو به عمرم ندیدم. چشای خوشگل. تو قشنگ ترین چشای دنیارو داری. قشنگ ترین و سیاه ترین چشارو. 

هلندی به روس می گوید، چی فکر می کنی؟ بگو دیگه، چی فکر می کنی. پونزده تا تو هر گرم. حساب فایده تو بکن. پول حسابی توشه ها. تازه مفتی می کشی. حساب کن.

روس می گوید، من نیستم.

هلندی می گوید، فایده شو حساب کن.

روس می گوید، بریم طلوع آفتابو تماشا کنیم. می خوام طلوع رو ببینم. قشنگ تر از طلوع تو کی یف نباس باشه. اونجا قشنگ ترین طلوع رو دیدم. تو کی یف. آره کی یف.

هلندی رو به ایرانی می گوید، تو چی فکر می کنی؟

ایرانی می گوید، راجع به چی؟

هلندی می گوید، حشیش دیگه. پونزده تا واسه خرید. کم کم سی تا می فروشی. فایده شو حساب کن. تازه مفتی می کشی. حساب فایده تو بکن.

ایرانی می گوید، من نیستم. رو به روس می گوید، ایگور اون کدوم باره که ودکای خوبی داره؟ می گوید، بریم اون جا؟ رو به بقیه می گوید، چی فکر می کنید؟ یه سر بریم اون جا ودکا بنوشیم؟

زن دست هاش را به هم می کوبد. می گوید، آره ودکا. ودکا، ودکا.

ایرانی می گوید، آره ودکا.

هلندی رو به ایرانی می گوید، پونزده تا واسه خرید. سی تا می فروشی. پونزده تا می خریش. فایده تو حساب کن. تازه مفتی می کشی. یه حساب سر دستی بکن.

زن دست هاش را به هم می کوبد. می گوید، ودکا، ودکا، ودکا. ودکا، ودکا، ودکا.

ایرانی می گوید، آره ودکا.

روس می گوید، بعدشم طلوع آفتاب. طلوع آفتاب. قشنگ تر از طلوع تو دریای سیاه نیس. اون جا قشنگ ترین طلوع عمرمو دیدم. تو دریای سیاه. دریای سیاه.

زن دست هاش را به هم می کوید. می خواند، ودکا، ودکا، ودکا. ودکا، ودکا، ودکا. بلند می خندد. 

هلندی رو به ایرانی می گوید، چی فکر می کنی؟ پونزده تا واسه هر گرم.

ایرانی می گوید، من نیستم. من اهل ریسک نیستم. اهلش نیستم.

روس پیشنهاد می کند، یه آبجوی دیگه؟

زن دست هاش را به هم می کوبد. می خواند، ودکا، ودکا، ودکا.

روس می گوید، یه آبجوی دیگه بنوشیم. این دور مهمون من. الی تو حسابی مهمون مون کردی. می نوشیم به سلامتی تولدت. حساب این دفه با من.

زن می خواند، ودکا، ودکا، ودکا. دستش را می گذارد رو شانه ی ایرانی. تو قشنگ ترین چشایی رو داری که به عمرم دیدم. می گوید، قشنگ ترین و سیاه ترین چشا رو. باز به آواز می خواند، ودکا، ودکا، ودکا.

روس می گوید، یه آبجوی دیگه.

زن موهای جوان ایرانی را نوازش می کند. می گوید، این چشات. این چشا. چشای به این قشنگی تو عمرم ندیدم. به این قشنگی، به این سیاهی.

هلندی رو به روس می گوید، پس تو نمی خوای ایگور، ها؟

روس می گوید، اهلش نیستم هانس. به کار من نمی خوره.

زن به آواز می خواند، ودکا، ودکا، ودکا. دست هاش را به هم می کوبد.

روس می گوید، بعدش طلوع آفتاب. طلوع آفتاب. قشنگ تر از اونی که تو ولگا دیدم نمی تونه باشه. خدمت سربازی بودم. به اون می گن طلوع آفتاب.  طلوع تو ولگا. ولگا.

هلندی رو به ایرانی می گوید، آریا، پس تو هم نیستی، ها؟ کار حشیش رو می گم. 

نه، دور منو خط بکش. اهلش نیستم. خوشم هم نمی یاد، هانس.

زن باز به آواز می خواند، ودکا، ودکا، ودکا. 

ایرانی می گوید، بیا. بیا بریم.

می روند بیرون. تو شهر می گردند. زن و جوان ایرانی از جلو می روند. زن دست هاش را دور کمر ایرانی حلقه کرده. می خواند:

I am your queen for tonight. But will I have a king tomorrow

ایرانی خیره به زیر پاش نگاه می کند.

هلندی به روس می گوید، می تونم قیمت شو پایین بیارم. اگه بخوای می تونم قیمت شو پایین بیارم. چهارده تا. با تو چهارده تا حساب می کنم. پایین تر از این نمی شه. تو می فروشی همون سی تا. حساب کن چه قدر فایده توشه. تازه مفتی می کشی. حساب فایده تو بکن.

روس می گوید، کار من نیس.

هلندی می گوید، حساب فایده شو بکن.

روس می گوید، طلوع. می خوام طلوع رو ببینم. قشنگ تر از طلوع تو ده خودمون ندیدم. تابستونا زود تر پا می شدم. قشنگ ترین طلوع عمرمو اون جا دیدم. تو ده مون.

زن می خواند:

I am your queen for tonight. But will I have a king tomorrow

روس می گوید، کافه اون جاس. ودکا اون جاس.

زن می خواند، ودکا، ودکا، ودکا. از خواندن می ایستد. می گوید، فکر کنم می خوام بالا بیارم. حالم خوش نیس. آریا، منو بگیر، دارم می افتم.

ایرانی می گوید، رو من بالا نیاری ها. زن را هل می دهد و از خود دور می کند، رو من بالا نیاری ها.

زن می گوید، هاها، گرفتمت. باز دستش را دور کمر ایرانی حلقه می کند و می خواند:

I am your queen for tonight. But will I have a king tomorrow

هلندی به روس می گوید، سیزده و نیم. جهنم. پایین تر نمی شه.

روس می گوید، نه، کار من نیس. من ازین کارا نمی کنم.

هلندی می گوید، سیزده. سیزده تا واسه هر گرم. آخرین قیمته. پایین تر نمی تونم بیام. واقعن نمی تونم.

روس می گوید، کار من نیس هانس. شاید یه کسی رو پیدا کنم که اهلش باشه. از بر و بچه ها می پرسم. می پرسم. اما قولی نمی دم.

هلندی می گوید، اما اگه کسی رو پیدا کنی یه چیزی هم به خودت می رسه.

زن و ایرانی جلوی کافه ای می ایستند. منتظر می مانند تا آن دو برسند. زن می گوید، بریم تو. ودکا.

شلوغ است. سر و صدا. پر از دود سیگار. زود جا پیدا می کنند. سه مرد جوان، درست وقتی این چهار نفر می رسند از سر میز بلند می شوند.

زن می گوید، بالاخره به ودکا رسیدیم. خودش را به ایرانی می چسباند. می گوید، این چشات. این چشات. قشنگ ترین چشایی که به عمرم دیدم. قشنگ ترین و سیاه ترین چشایی که به عمرم دیدم. می گوید، یه دور مهمون من.

هلندی رو به ایرانی می گوید، آریا، پس تو نیستی. می تونم قیمتو یه کمی پایین بیارم.

ایرانی می گوید، نه. نه هانس. خوشم نمی یاد.

هلندی می گوید، مطمئنی که نمی خوای. می تونم قیمتو یه کم پایین بیارم. مطمئنی؟

ایرانی می گوید، نه، من نیستم هانس.

هلندی بلند می شود. من می رم. ایگور خوب روش فکر کن. گرمی سیزده تا. تازه خودتم فایده می بری. فکر کن روش. واسه خودت یه چیزی می مونه.

روس می گوید، من هم زیاد نمی مونم. آریا تو چه می خوای بکنی؟ می آی بریم؟

زن با چشم های باز به مرد جوان نگاه می کند. می پرسد، آریا، تو چه می خوای بکنی؟ با ایگور می ری یا با من؟ 

جوان ایرانی تردید می کند. بعد می گوید، من با الین می رم. با اون می رم. اما اول می نوشیم. ودکا.

زن می خواند، ودکا، ودکا، ودکا. من پولشو می دم. هر روز که تولدم نیس. می خواند، ودکا، ودکا، ودکا.

روس بارانی را می پوشد. از ایرانی می پرسد، فردا سر می زنی؟

زن خیره به ایرانی نگاه می کند.

ایرانی می گوید، نمی دونم. نمی دونم فردا می یام یا نه. حالا ببینم.

زن بلند می شود و تلو تلو می خورد. می گوید، یه سر می رم دست شویی. می خوام برم دست شویی.

تلو تلو خوران سوی دست شویی می رود. در راه آوازی زمزمه می کند:

I am your queen for tonight. But will I have a king tomorrow

می خندد. دم در دست شویی سینه به سینه با مرد جوانی برخورد می کند.  به چشم های مست او نگاه می کند و عذر می خواهد. آرام می خواند و می گذرد.

روس بلند می شود که برود. ایرانی می گوید، صبر کن، منم می یام. بلند می شود و کتش را می پوشد. 

روس می گوید، نمی خوای به الی چیزی بگی؟

ایرانی می گوید، به اون یارو پشت بار می گم. به ش می گم که نظرم عوض شد. بیا بریم.

بیرون تاریک است. روس می گوید، بریم کنار رودخونه. بریم طلوع رو تماشا کنیم. دیگه نزدیکه.

ایرانی می گوید، پس سر راه یه بطر هم جور کنیم.

روس می گوید، آره. ایده ی خوبیه. اول شراب، بعد طلوع. ایده ی خوبیه.

دو تن در شب گم می شوند
|+| نوشته شده توسط dangerboy در دوشنبه شانزدهم آذر 1388  |
 
چند وقت پیش تو دپارتمان سر ظهر صدای اذان می شنیدم. البته اذان از جایی پخش نمیشد ولی تو گوش من طنین انداز شده بود. اولش یه خورده شوکه شدم ولی از اونجایی که مطمئن بودم اونجا صدای اذانی در کار نیست متوجه شدم به طرز خوشایندی صدای دیگه ای تو گوش من شبیه نغمه زیبای اذان شده بود. روز جمعه شاهین، که یک بنگلادشی مسلمونه لباس مخصوص عید پوشیده بود و با یه غرور خاصی اومده بود سر سمینار. راستی عید قربان مبارک. من هر وقت دلم می خواد که جای حاجی ها باشم این متن رو از خواجه عبدالله انصاری برای خودم زمزمه می کنم:

خواجه عبدالله انصاری گوید : بدان که خدای تعالی در ظاهر کعبه بنا کرده از سنگ وگل است و در باطن کعبه ای ساخته  که از جان ودل است . آن کعبه ساخته ابراهیم خلیل است و این کعبه بنا کرده رب جلیل است. آن کعبه منظور نظر مؤمنان است واین کعبه نظرگاه خداوند رحمان است. آن کعبه حجاز است واین کعبه راز است.آن کعبه انصاف خلایق است واین کعبه اعطای حضرت خالق است. آنجا زمزم است و اینجاه آه دمادم. آنجا مروه و سعی وعرفات است ، اینجاه محل نور ذات. حضرت محمد (ص) ان کعبه را از بتان پاک کرد ، تو این کعبه را از اصنام هوا وهوس پاک گردان

این روزهای هفته پیش با اینکه کم خوابی هاش زیاد بود ولی خیلی شیرین و دوست داشتنی بود. از کم خوابی برای تحویل پروپوزال به برایان و راضی کردن اون و نظر مثبتش به ایده هام.

کم خوابی برای مطالعه برای صحبت با استیو، بعد دیدار با استیو. با توجه به فامیلی استیو فکر می کردم شاید ایتالیایی باشه و لا اقل با خیال راحت انگلیسی باهاش حرف بزنم ولی ایشون ماشاا… از هزار تا بومی هم بدتر و تند تر حرف میزد. خدا رحم کنه تازه فرمودن اهل ایمیل جواب دادن نیستن پس اگه سوال داشتم وقت بذارم تلفنی باهاش حرف بزنم. یکی از سخت ترین موارد برای انگلیسی حرف زدن پشت تلفنه که من که معمولا مشکل شنیداری تو زبان ندارم این یه مورد واقعا برام درد آوره. مثل اون روز که از بانک زنگ زده بودن ببینن من از بانکم راضی هستم یا نه چه بساطی بود. کشتم خودم رو تا بفهمم چی میگه آقاهه. ما همین فارسی هم از اقتصاد و مسائل بانکی سر در نمیاریم چه برسه انگلیسی.

و اما یه کم خوابی دیگه. این یکی فوق العاده است. بعد از دو شب کم خوابی، بعد از جلسه قرآن توسط جمع دوستان نازنین متاهل دعوت شدیم به مهمانی و خب چون شب شنبه بود خیلی دلم می خواست شب رو با این دوستان باشم چون واقعا از هم صحبتی باهاشون لذت میبرم. وقتی ایران بودم و داشتم از دوستام جدا میشدم خیلی ناراحت بودم که آیا میتونم دوستان خوب و با خدا بازم کنارم داشته باشم که البته مثل همیشه از اونجا که خدا به شدت با ماست مهربونیشو تو مهربونی این دوستای جدیدم متجلی کرد. البته قبل از اون منو با این مهربونا آشنا کرد تا دوباره بهش بگم :

الهی آتش عشقت به جان زد

برگردیم مهمونی. یکی از خوشمزه ترین املت های زندگی… بعد هم نشستیم ازهر دری سخنی، شب عید هم که بود. فوتبال هم بود که آقایون رو مشغول کرده بود(پرسپولیس-سپاهان). ازخاله سوسکه تا حیوانات سخنگو هم بود، دیگه چی بحث ایران و برگشت به ایران طبق معمول و خلاصه بهترین قسمتش که من خیلی دوست داشتم بستنی حسن ختام بود که در ساعت 6 صبح صرف شد! بله شش صبح بعد فکر کنین شش صبح راه افتادیم سمت خونه هامون که میزبان بنده خدا شش صبح اومد که ما رو برسونه خونه. از خونه شون که اومده بودیم من واقعا خنده ام گرفته بود یعنی چی شش صبح دارم میرم خونمون!

خدا صاحبخونه و بقیه دوستان رو خیر بده که خیلییییییییی خوش گذشت. فعلا برم بخوابم تا به این سلسله کم خوابی ها خاتمه بدم
|+| نوشته شده توسط dangerboy در دوشنبه شانزدهم آذر 1388  |
 

|+| نوشته شده توسط dangerboy در سه شنبه سوم آذر 1388  |
 
 
بالا